تبلیغات
بـــــــــوی عـــــــــــود - آسمان عشق
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بـــــــــوی عـــــــــــود
دراین هوا چه نفس ها پرآتش است و خوش است * که بوی عود دل ماست در مشام شما
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 16 آذر 1391 :: نویسنده : محمد

 آسمان عشق

ساز:پیشدرآمد و چهارمضراب (یك)

آواز:وصف عشق (دو) - كلام: عطار (در دو غزل متفاوت)

 

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد

 رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

جولانگه جلالت در کوی دل نباشد

 جلوهگه جمالت در چشم و جان نگنجد

در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند

 در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد

پیغام خستگانت در کوی تو که آرد

 کآنجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد

دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید

 جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد

آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد

 مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد

بخشای بر غریبی کز عشق می نمیرد

 وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد

جان داد دل که روزی در کوت جای یابد

 نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد

آن دم که با خیالت دل را ز عشق گوید

 عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد

سودای زلف و خالت در هر خیال ناید

 اندیشة وصالت جز در گمان نگنجد

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد

 و آوازة جمالت اندر جهان نگنجد

وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید

 وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد

هرگز نشان ندادند از كوی تو كسی را

 زیرا كه راه كویت اندر نشان نگنجد

آهی كه عاشقانت از حلق جان برآرند

 اندر زمان نیاید، و اندر مكان نگنجد

آنجا كه عاشقانت یكدم حضور یابند

 دل در حساب ناید چون در میان نگنجد

اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی

 از دل اگر برآید در آسمان نگنجد

عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد

 زیرا كه وصف عشقت اندر بیان نگنجد

 

 

تصنیف:میدانم (سه) - كلام:مولانا

 

به گرد دل همی گردی، چه خواهی كرد؟ میدانم

 چه خواهی كرد، دل را خون، رخ را زرد؟ میدانم

یكی بازی برآوردی كه رخت دل همه بردی

 چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد؟ میدانم

به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی

 بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد میدانم

به حق اشك گرم من، به حق آه سرد من

 كه گرمم پرس چون بینی، كه گرم از سرد میدانم

مرا دل سوزد و سینه تو را دامن، این فرق است

 كه سوز از سوز و دود از دود و درد از درد میدانم

به دل گویم كه چون مردان صبوری كن، دلم گوید

 نه مردم نی زن، گر از غم ز زن تا مرد میدانم

دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی، نمیگفتی

 كه از مردی برآوردم ز دریا گرد میدانم

جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق میبازد

 چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد میدانم

چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی

 بگویم مات غم باشم اگر این نرد میدانم

 

ساز:چهارمضراب مخالف (چهار) - سعید فرجپوری

آواز:درد فراق (پنج) - كلام: عطار

 

جانا ز فراق تو این محنت جان تا كی

 دل در غم عشق تو رسوای جهان تا كی

چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو

 بر بوی وصال تو دل بر سر جان تا كی

نامد گه آن آخر كز پرده برون آیی

 آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا كی

در آرزوی رویت ای آرزوی جانم

 دل نوحه کنان تا چند، جان نعره زنان تا کی

بشكن به سر زلفت این بند گران از دل

 بر پای دل مسكین این بند گران تا كی

دلبردن مشتاقان از غیرت خود تا چند

 خونخوردن و خاموشی زین دلشدگان تا كی

ای پیر مناجاتی در میکده رو بنشین

 درباز دو عالم را این سود و زیان تا کی

اندر حرم معنی از کس نخرند دعوی

 پس خرقه بر آتش نه زین مدعیان تا کی

گر طالب دلداری از کون و مکان بگذر

 هست او ز مکان برتر از کون و مکان تا کی

گر عاشق دلداری ور سوختة یاری

 بی نام و نشان می رو زین نام و نشان تا كی

گفتی به امید تو بارت بکشم از جان

 پس بارکش ار مردی این بانگ و فغان تا کی

عطار همی بیند کز بار غم عشقش

 عمر ابدی یابد عمر گذران تا کی

 

آواز:عاشق رسوا (شش) - كلام:عطار

 

زهی در كوی عشقت مسكن دل

 چه می خواهی از این خون خوردن دل

چكیده خون دل بر دامن جان

 گرفته جان پرخون دامن دل

از آن روزی كه دل دیوانة توست

 به صد جان من شدم در شیون دل

منادی می كنند در شهر امروز

 كه خون عاشقان بر گردن دل

چو رسوا كرد ما را درد عشقت

 همی كوشم به رسواكردن دل

چو عشقت آتشی در جان من زد

 برآمد دود عشق از روزن دل

زهی خال و زهی روی چو ماهت

 كه دل هم دام جان هم ارزن دل

مكن جانا دل ما را نگه دار

 كه آسان است بر تو بردن دل

چو گل اندر هوای روی خوبت

 به خون درمی كشم پیراهن دل

بیا جانا دل عطار كن شاد

 كه نزدیك است وقت رفتن دل

 

تصنیف:آسمان عشق (هفت) - كلام:مولانا

 

چنان مستم چنان مستم من امشب

 كه از چنبر، برون جستم من امشب

چنان چیزی كه در خاطر نیاید

 چنانستم چنانستم من امشب

به جان با آسمان عشق رفتم

 به صورتگر در این پستم من امشب

بشوی ای عقل دست خویش از من

 كه در مجنون بپیوستم من امشب

گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل

 برون رو کز تو وارستم من امشب

به دستم داد آن یوسف ترنجی

 که هر دو دست خود خستم من امشب

چنانم کرد آن ابریق پر می

 که چندین كوزه بشکستم من امشب

نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی

 کاندر او هستم من امشب

بیامد بر درم اقبال نازان

ز مستی در بر او بستم من امشب

چو واگشت او پی او میدویدم

 دمی از پای ننشستم من امشب

چو نحن اقربم معلوم آمد

 دگر خود را بنپرستم من امشب

مبند آن زلف شمسالدین تبریز

 که چون ماهی در این شستم من امشب





نوع مطلب : آلبوم"آسمان عشق"استادشجریان، 
برچسب ها : آسمان عشق، متن آسمان عشق، متن آلبوم آسمان عشق، آسمان عشق استادشجریان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 2 خرداد 1396 01:19 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you penning this post plus the rest of the website is also very good.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:56 ق.ظ
Very good site you have here but I was wanting to know if you knew
of any discussion boards that cover the same topics talked about here?
I'd really like to be a part of online community where I can get comments from other
knowledgeable individuals that share the same interest.
If you have any suggestions, please let me know.
Thanks a lot!
یکشنبه 27 فروردین 1396 06:46 ب.ظ
I am actually happy to read this weblog posts which contains lots of valuable data, thanks for providing these statistics.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب