تبلیغات
بـــــــــوی عـــــــــــود - فریاد
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بـــــــــوی عـــــــــــود
دراین هوا چه نفس ها پرآتش است و خوش است * که بوی عود دل ماست در مشام شما
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 2 دی 1391 :: نویسنده : محمد

متن ترانه های فریاد



ساز و آواز راست پنجگاه و ضربی نغمه
هر که سودای تو دارد چه غم ازهردو جهان
نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد ، که نگیرد پی خویشش
وان سر وصل تو دارد ، که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل مکند ، یار مگویش
وانکه در عشق ملامت نکشد ، مرد مخوانش


چهار مضراب ابو عطا ه همراه آواز
دلا بـسوز کـه سوز تو کارها بـکـند
نیاز نیم شـبی دفـع صد بـلا بـکـند
عـتاب یار پری چهره عاشقانه بـکـش
کـه یک کرشمـه تلافی صد جفا بکـند
ز مـلـک تا ملـکوتـش حـجاب برگیرند
هر آن کـه خدمت جام جهان نما بـکـند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نـبیند کـه را دوا بـکـند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگر نکـند مدعی خدا بکـند
بسوخـت حافـظ و بویی به زلف یار نبرد
مـگر دلالـت این دولتـش صـبا بکـند

ادامه راست پنج گاه
گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد
عاقبت پرده برافتد ز سر رازِ نهانش
..............
..............

هم آوازی شوشتری
تو را سریست که با ما فرو نمی‌آید
مرا دلی که صبوری ازو نمی‌آید
کدام دیده بروی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید؟
جز اینقدر نتوان گفت بر جمال تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید
چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست
چه مجلس است کزو های وهو نمی‌آید؟
به شیر بود مگر شور عشق سعدی را
که پیر گشت و تغیر دراو نمی‌آید

ساز و آواز شور و ابو عطا
دلا بـسوز کـه سوز تو کارها بـکـند
نیاز نیم شـبی دفـع صد بـلا بـکـند
عـتاب یار پری چهره عاشقانه بـکـش
کـه یک کرشمـه تلافی صد جفا بکـند
ز مـلـک تا ملـکوتـش حـجاب بردارند
هر آن کـه خدمت جام جهان نما بـکـند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نـبیند کـه را دوا بـکـند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
کـه رحـم اگر نکـند مدعی خدا بکـند
بسوخـت حافـظ و بویی به زلف یار نبرد
مـگر دلالـت این دولتـش صـبا بکـند
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم دلم نکته به نکته مو به مو
می رود از فراغ تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
ازپی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در کوچه به کوچه کو به کو

ساز و آواز نیریز و دشتی
بیا کـه رونـق این کارخانه کم نـشود
به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی
ز تـندباد حوادث نـمی‌توان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سمنی
بـبین در آینـه جام نقش بـندی غیب
کـه کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی
بـه صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چـنین عزیز نگینی به دست اهرمـنی
مزاج دهر تبـه شد در این بـلا حافـظ
کجاسـت فـکر حکیمی و رای برهمنی

یار دلنواز
زان یار دلنوازم شکریست با شکا یت
گرنکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جان
سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ایی برون آی ای کوکب هدایت
زان یار دلنوازم شکریست با شکا یت
گرنکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت…

فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد

سمن بویان
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند
ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با درد اگر دربند درمانند درمانند

بوسه های باران
ای مهربانتر از برگ در بوسه‌های باران
بیداری ستاره، در چشم جویباران
آئینهء نگاهت؛ پیوند صبح و ساحل
لبخندِ گاه گاهت؛ صبح ِ ستاره باران
بازآ که در هوایت، خاموشیِ جنونم
فریادها بر انگیخت از سنگ ِ کوهساران
ای جویبار ِ جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : “به روزگاری مهری نشسته!” گفتم :
“بیرون نمی‌توان کرد، حتی به روزگاران”
بیگانگی ز حد رفت، ای آشنا مپرهیز
زین عاشق ِ پشیمان، سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار ِ زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمهء محبت، بعد از من و تو مانَد
تا در زمانه باقیست آواز ِ باد و باران

چهره به چهره
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
ساقی باقی از وفا باده بده سبو سبو
مطرب خوش نوای را تازه به تازه گو بگو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به درکوچه به کوچه کو به کو
می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
ما را همه شب نمیبرد خواب
ای خفته روزگار دریاب
در بادیه تشنگان بمردند
وز حله به کوفه میرود آب

ترکمن
مشت میکوبم بردر پنجه میسایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان من به تنگ آمده ام ازهمه چیز
بگذاریدهواری بزنم هان با شما هستم این درهارابازکنید
من به دنبال فضائی میگردم لب بامی سرکوهی
که درآنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند
ازشما خفته چند چه کسی می آید با من فریاد کند




نوع مطلب : آلبوم"فریاد"استادشجریان، 
برچسب ها : متن آلبوم فریاد، آلبوم فریاد استادشجریان، متن آلبوم استاد شجریان، متن آثار استاد شجریان،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 مرداد 1396 01:40 ق.ظ
I am not sure where you are getting your information, but good topic.

I needs to spend some time learning much more or understanding more.
Thanks for wonderful information I was looking for
this information for my mission.
سه شنبه 2 خرداد 1396 07:14 ق.ظ
Thanks very interesting blog!
سه شنبه 29 فروردین 1396 07:20 ق.ظ
Hi excellent blog! Does running a blog such as
this require a great deal of work? I've absolutely no expertise in coding however
I was hoping to start my own blog soon. Anyhow, should you have any ideas or techniques for new blog owners please share.

I understand this is off subject however I just needed to ask.
Thank you!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب