تبلیغات
بـــــــــوی عـــــــــــود - اشعار زیبای نیمایوشیج
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بـــــــــوی عـــــــــــود
دراین هوا چه نفس ها پرآتش است و خوش است * که بوی عود دل ماست در مشام شما
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 22 اسفند 1392 :: نویسنده : محمد

علی اسفندیاری در پاییز سال 1274 در یوش مانزندران دیده به جهان گشود . پدرش - ابراهیم خان اعظام السلطنه - مردی شجاع و آتشی مزاج بود و با کشاورزی و گله داری روزگار میگذرانید. نیما یوشیج دوران کودکی خود را در دامان طبیعت و در میان شبانان گذراند.خواندن و نوشتن را در زادگاه خویش نزد آخوند دهکده آموخت ، دوازده سال داشت که با خانواده به تهران آمد و پس از گذراندن دوره دبستان برای فرا گرفتن زبان فرانسه به مدرسه سن لوئی رفت در مدرسه خوب کار نمیکرد و تنهانمر های نقاشی و ورزش به دادش می رسید . هنر او خوب پریدن و فرار از مدرسه بود اما بعد ها در مدرسه تشویق و مراقبت یکی از معلمانش به نام نظام وفا که خود شاعری نامدار بود او را به راه شعر و شاعری  آورد.

در آغاز به شیوه کهن و به سبک خراسانی شعر میسرود  ولی آشنایی او با زبان فرانسه و ادبیات فرانسوی راه تازه ای را در پیش رویش گذاشت

نیما تابستان ها به زاد گه خود باز میگشت و این کار را تا پایان عمر خیش ادامه داد .

در جوانی به دختری دل بست که همکیش او نبود ناگزیر پیوند مهر انان از هم گسیخت وشاعر در عشق نخست خود شکست خورد بار دیگر دل در گرو دختری از دشت و کوهستان سپرد و این بار نیز عشق آنان سرانجام نیافت

برای رهایی از اندیشه عشق بر باد رفته خود به دامان شعر پناه برد و بیشتر وقت خود را در حجره حیدر علی کمالی  در کنار بزرگانی چون بهار ، علی لضغر حکمت ، احمد اشتری و دیگر شعرا و دانشمندان عهد خود میگذراند و به سخنان آنان گوش فرا میداد و این زمینه رشد هنر شاعری نیما را تسریع میبخشید

نخستین شعری که از نیما به چاپ رسید قصه رنگ پریده است که در اسفند 1299 در الب مثنوی و به وزن مثنوی مولوی سروده و یکسال بعد انتشار داده استدر این منظومه شاعر داستان دردناک زندگی خود را بازگفته و از افکار اجتماعی خویش تا اندازه ای پرده برداشته اما مستقیما مفاسد اجتماعی زمانه خود را تصویر نکرده و از حیث شکل و مضموم و طرز بیان چندان فرق اساسی با آثار گویندگان پیشین ندارد

او آگاهی داشت ساختن اشعاری به شیوه استادان گرانمایه کهن کار او نیست . کار ا. کار دیگریست، کاری بس دشوار و دیریاب که دیگران از پس آن برنیامدن . پس راهی دیگر در پیش گرفت . شب و روز سرگرم ساختن ، برداشتن ، ویران کردن و دور انداختن بود سر انجام با سرودن قطعه ای شب و لفسانه نخستین اشعار دوران جوانی خود پدید آورد

قطعه ای شب در طول یکسال دست به دشت گشت تا در پائیز 1301 در هفته نامه نوبهار منتشر گشت و مورد طعن و کنایه ادبا قرار گرفت ولی پس از چندی ان قطعه و برخی اشعار دیگر او که در گوشه و کنار خوانده شده بود مورد توجه تنی چند از شاعران جوان جای گرفت و به پذیره آن شتافتند

انقلابات اجتماعی سالهای 1300 و 13301 شاعر را بهدوری از مردم و هنر خویش کشاند ولی دیر زمانی نگذشت که  او دوباره به هنر خود بازمیگردد و منظومه افسانه را می سازد که حد فاصلی است بین دنیای قدیم و دنیائی که نیما ان را به وجود آورد و میتوان آن را نقطه عطف و سراغاز شعر فارسی معاصر دانست.



می تَراوَد مَهتاب
می درخشد شَب تاب،
نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک
غَمِ این خُفته ی چند
خواب در چشمِ تَرَم می شکند.
نگران با من اِستاده سَحَر
صبح می خواهد از من
کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از رَهِ این سفرم می شکند...


 

آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفردر آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،
آن زمان که تنگ میبندید
برکمرهاتان کمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می‌خواند شما را...

 

من دلم سخت گرفته است از این
میهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار... 

فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!! 

 

زندگانی چه هوسناک است ، چه شیرین!
چه برومندی دمی با زندگی آزاد بودن،
خواستن بی ترس،حرف از خواستن بی ترس گفتن،شاد بودن!...

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم 

 

آن گل زودرس چو چشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده كه : حیف كه چنین یكه بر شكفتی زود
لب گشادی كنون بدین هنگام
كه ز تو خاطری نیابد سود
گل زیبای من ولی مشكن
كور نشناسد از سفید كبود
نشود كم ز من بدو گل گفت
نه به بی موقع آمدم پی جود
كم شود از كسی كه خفت و به راه
دیر جنبید و رخ به من ننمود
آن كه نشناخت قدر وقت درست
زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟

خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست... 

 

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی
پرسید کرم را مرغ از فروتنی
تا چند منزوی در کنج خلوتی
دربسته تا به کی در محبس تنی
در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ 
خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی
هم سال های من پروانگان شدند
جستند از این قفس،گشتند دیدنی
در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
یا پر بر آورم بهر پریدنی
اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟


شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیمه زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم

جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر آوار آوار
این منم به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم

از این راه شوم ،گرچه تاریک است
همه خارزار است و باریک است
ز تاریکیم بس خوش آید همی
که تا وقت کین از نظرها کمی... 

 

به چشم کور از راهی بسی دور
به خوبی پشه ای پرنده دیدن
به جسم خود بدون پا و بی پر
به جوف صخره ای سختی پریدن
گرفتن شر زشیری را در آغوش
میان آتش سوزان خزیدن
کشیدن قله الوند بر پشت
پس آنکه روی خار و خس دویدن
مرا آسانتر و خوشتر
بود زان
که بار منت دو نان کشیدن 

 

آنچه شنیدید زخود یا زغیر
وآنچه بکردند زشر و زخیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه بجا مانده بهای دل است
کان همه افسانه بی حاصل است


*******************


پرسید کرم را مرغ از فروتنی

تا چند منزوی در کنج خلوتی

دربسته تا به کی در محبس تنی

 در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ  

خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی

هم سال های من پروانگان شدند

جستند از این قفس،گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ

یا پر بر آورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟


*********************


داروَگ

 

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

 

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


*******************

گل زود رس


آن گل زودرس چو چشم گشود
 به لب رودخانه تنها بود
 گفت دهقان سالخورده كه : حیف كه چنین یكه بر شكفتی زود
 لب گشادی كنون بدین هنگام
 كه ز تو خاطری نیابد سود
 گل زیبای من ولی مشكن
 كور نشناسد از سفید كبود
نشود كم ز من بدو گل گفت
 نه به بی موقع آمدم پی جود
كم شود از كسی كه خفت و به راه
 دیر جنبید و رخ به من ننمود
 آن كه نشناخت قدر وقت درست
 زیرا این طاس لاجورد چه جست ؟


***************************

مفسده گل

صبح چو انوار سرافكنده زد
گل به دم باد وزان خنده زد
 چهره برافروخت چو اختر به دشت
 وز در دل ها به فسون می گذشت
 ز آنچه به هر جای به غمزه ربود
 بار نخستین دل پروانه بود
 راه سپارنده ی بالا و پست
بست پر و بال و به گل بر نشست
گاه مكیدیش لب سرخ رنگ
گاه كشیدیش به بر تنگ تنگ
نیز گهی بی خود و بی سر شدی
 بال گشادی به هوا بر شدی
 در دل این حادثه ناگه به دشت
 سرزده زنبوری از آنجا گذشت
تیزپری ،‌ تندروی ،زرد چهر
باخته با گلشن تابنده مهر
 آمد و از ره بر گل جا كشید
 كار دو خواهنده به دعوا كشید
 زین به جدل خست پر و بال ها
 زان همه بسترد خط و خال ها
 تا كه رسید از سر ره بلبلی
 سوختهای ، خسته ی روی گلی
 بر سر شاخی به ترنم نشست
 قصه ی دل را به سر نغمه بست
لیك رهی از همه ناخوانده بیش
 دید هیاهوی رقیبان خویش
یك دو نفس تیره و خاموش ماند
 خیره نگه كرد و همه گوش ماند
خنده ی بیهوده ی گل چون بدید
از دل سوزنده صفیری كشید
 جست ز شاخ و به هم آویختند
 چند تنه بر سر گل ریختند
 مدعیان كینه ور و گل پرست
 چرخ بدادند بی پا و دست
 تا ز سه دشمن یكی از جا گریخت
 و آن دگری را پر پر نقش ریخت
 و آن گل عاشق كش همواره مست
 بست لب از خنده و در هم شكست
 طالب مطلوب چو بسیار شد
 چند تنی كشته و بیمار شد
طالب مطلوب چو بسیار شد
چند تنی كشته و بیمار شد
 پس چو به تحقیق یكی بنگری
نیست جز این عاقبت دلبری
در خم این پرده ز بالا و پست
مفسده گر هست ز روی گل است
گل كه سر رونق هر معركه است
 مایه ی خونین دلی و مهلكه است
 كار گل این است و به ظاهر خوش است
 لیك به باطن دم آدم كش است
 گر به جهان صورت زیبا نبود
تلخی ایام ،‌ مهیا نبود


****************************

ای شب شوم وحشت انگیز


هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای بركن
 یا پرده ز روی خود فروكش
یا بازگذار تا بمیرم
 كز دیدن روزگار سیرم
 دیری ست كه در زمانه ی دون
 از دیده همیشه اشكبارم
عمری به كدورت و الم رفت
 تا باقی عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و ای شب ،‌نه توراست هیچ پایان
 چندین چه كنی مرا ستیزه
 بس نیست مرا غم زمانه ؟
 دل می بری و قرار از من
 هر لحظه به یك ره و فسانه
 بس بس كه شدی تو فتنه ای سخت
 سرمایه ی درد و دشمن بخت
 این قصه كه می كنی تو با من
 زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیك باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
 بشكست دلم ز بی قراری
 كوتاه كن این فسانه ،‌باری
آنجا كه ز شاخ گل فروریخت
 آنجا كه بكوفت باد بر در
 و آنجا كه بریخت آب مواج
 تابید بر او مه منور
 ای تیره شب دراز دانی
 كانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
 بودست رخی ز غم مكدر
 بودست بسی سر پر امید
 یاری كه گرفته یار در بر
 كو آنهمه بانگ و ناله ی زار
 كو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
 كز دیده ی عالمی نهان است ؟
 عجز بشر است این فجایع
یا آنكه حقیقت جهان است ؟
 در سیر تو طاقتم بفرسود
 زین منظره چیست عاقبت سود ؟
 تو چیستی ای شب غم انگیز
 در جست و جوی چه كاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شكل خوف آور
 تاریخچه ی گذشتگانی
 یا رازگشای مردگانی؟
تو آینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
 یا شدمن جان من شدستی ؟
 ای شب بنه این شگفتكاری
 بگذار مرا به حالت خویش
 با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
 كز هر طرفی همی وزد باد
 وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری كشید فریاد
 شد محو یكان یكان ستاره
 تا چند كنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آیم
 كز شومی گردش زمانه
 یكدم كمتر به یاد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار كه چشم ها ببندد
 كمتر به من این جهان بخندد






نوع مطلب : اشعارزیبای نیمایوشیج، 
برچسب ها : اشعارکوتاه، اشعار زیبا، اشعار نیما، نیمایوشیج،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 10 آبان 1396 05:29 ب.ظ
من فکر می کنم این یکی از مهم ترین اطلاعات برای من است.
و من خوشحالم خواندن مقاله شما. اما می خواهم به چند چیز کلی بگویم، سبک سایت عالی است، مقالات واقعا عالی است:
D. کار خوب، سلام
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:12 ق.ظ
Its not my first time to visit this web site, i am visiting this web page dailly and get
fastidious facts from here all the time.
شنبه 14 مرداد 1396 09:34 ق.ظ
This design is steller! You definitely know how to keep a reader entertained.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Wonderful job.
I really loved what you had to say, and more than that, how you presented it.
Too cool!
جمعه 13 مرداد 1396 02:32 ب.ظ
What's up colleagues, its fantastic paragraph about tutoringand completely defined, keep it up all the
time.
جمعه 6 مرداد 1396 06:56 ب.ظ
I all the time used to read piece of writing in news papers but
now as I am a user of net therefore from now I am using net for content, thanks to web.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 01:16 ق.ظ
You actually make it seem so easy together with your presentation however I in finding this topic to be really one thing which I think I'd never understand.

It sort of feels too complicated and extremely extensive for me.

I am taking a look ahead to your subsequent post, I will try to get
the hold of it!
دوشنبه 14 فروردین 1396 07:24 ب.ظ
I really like reading a post that will make people think.
Also, thanks for permitting me to comment!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب