تبلیغات
بـــــــــوی عـــــــــــود - منتخب قصاید پروین اعتصامی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : محمد
موضوعات
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بـــــــــوی عـــــــــــود
دراین هوا چه نفس ها پرآتش است و خوش است * که بوی عود دل ماست در مشام شما
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 27 اسفند 1392 :: نویسنده : محمد

رخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد.

پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود.

 در کودکی با خانواده به تهران آمد. پایان‌نامهٔ تحصیلی خود را از مدرسهٔ آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد.

 پیوند زناشویی وی با پسر عمویش بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت.

وی پس از جدایی از همسر، مدتی کتابدار کتابخانهٔ دانشسرای عالی بود. دیوان اشعار وی بالغ بر ۲۵۰۰ بیت است.

 وی در فروردین ۱۳۲۰ شمسی به علت ابتلا به حصبه درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.

ای دل عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را

کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را

بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانهٔ رسوا را

این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را

از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را

دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را

در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را

پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را

این جویبار خرد که می‌بینی

از جای کنده صخرهٔ صما را

آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را

افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را

پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را

زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را

پنهان هرگز می‌نتوان کردن

از چشم عقل قصهٔ پیدا را

دیدار تیره‌روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را

ای دوست، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان

شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده

آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند

نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن

رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی

پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می‌نباش که خودرایی

راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی

بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده

آماج گشت فتنهٔ دریا را

اول بدیده روشنئی آموز

زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش

خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد

مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد

بس دیر کشتی این گل رعنا را

بیمار مرد بسکه طبیب او

بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخهٔ هستی را

فضل است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه

نبود ضرور چهرهٔ زیبا را

عاقل بوعدهٔ برهٔ بریان

ندهد ز دست نزل مهنا را

ای نیک، با بدان منشین هرگز

خوش نیست وصله جامهٔ دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد

بر گردن تو عقد ثریا را

صیاد را بگوی که پر مشکن

این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی

خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی

باغ بهشت و سایهٔ طوبی را

نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی

نیکو دهند مزد عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند

پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهرهٔ رنگین را

بگذاشتیم لؤلؤ لالا را

آموزگار خلق شدیم اما

نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم

بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری

اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن

دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد

نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر

نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد

گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد

ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین

نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن

مردار خوار و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار دل فرهاد

سوزد هنوز لالهٔ حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی

در کار بند صبر و مدارا را


*****************


عاقل از کار بزرگی طلبید

تکیه بر بیهده گفتار نداشت

آب نوشید چو نوشابه نیافت

درم آورد چو دینار نداشت

بار تقدیر به آسانی برد

غم سنگینی این بار نداشت

با گرانسنگی و پاکی خو کرد

همنشینان سبکسار نداشت

دانه جز دانهٔ پرهیز نکشت

توشهٔ آز در انبار نداشت

اندرین محکمهٔ پر شر و شور

با کسی دعوی پیکار نداشت

آنکه با خوشه قناعت میکرد

چه غم ار خرمن و خروار نداشت

کار جان را به تن سفله مده

زانکه یک کار سزاوار نداشت

جان پرستاری تن کرد همی

چو خود افتاد، پرستار نداشت

چه عجب ملک دل ار ویران شد

همه دیدیم که معمار نداشت

زهد و امساک تن از توبه نبود

کم از آن خورد که بسیار نداشت

کار خود را همه با دست تو کرد

نفس جز دست تو افزار نداشت

روح چون خانهٔ تن خالی کرد

دگر این خانه نگهدار نداشت

تن در این کارگه پهناور

سالها ماند ولی کار نداشت

به هنر کوش که دیبای هنر

هیچ بافنده ببازار نداشت

هیچ دانی چه کسی گشت استاد

آنکه شاگرد شد و عار نداشت

کار گیتی همه ناهمواریست

این گذرگه ره هموار نداشت

دیده گر دام قضا را میدید

هرگز این دام گرفتار نداشت

چشم ما خفت و فلک هیچ نخفت

خبر این خفته ز بیدار نداشت

گل امید ز آهی پژمرد

آه از این گل که بجز خار نداشت

زینهمه گوهر تابنده که هست

اشک بود آنکه خریدار نداشت

در میان همه زرهای عیار

زر جان بود که معیار نداشت

دل پاک آینهٔ روی خداست

این چنین آینه زنگار نداشت

تن که بر اسب هوی عمری تاخت

نشد آگاه که افسار نداشت

آنکه جز بید و سپیدار نکشت

ز که پرسد که چرا بار نداشت

دهر جز خانهٔ خمار نبود

زانکه یک مردم هشیار نداشت

اندرین پرتگه بی پایان

هیچکس مرکب رهوار نداشت

قلم دهر نوشت آنچه نوشت

سند و دفتر و طومار نداشت

پردهٔ تن رخ جان پنهان کرد

کاش این پرده برخسار نداشت


******************

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی

بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی

که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان

مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری

به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو

که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی

بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره

اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری

من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر

سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیدهٔ معنی

نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالودهٔ جان ساختند ایوان

خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی

نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانهٔ آز و هوی جز لاشه چیزی نیست

برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن

دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست

چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد

نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند

همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده

اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت

بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت

رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گلهٔ پرهیز انسی نیست

بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده

بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند

ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی

ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی

چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن

چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر

بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعهٔ امکان

بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشتهٔ جهلی و گه گم گشتهٔ غفلت

سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد

تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران

برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد

نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی

بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی

بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد

ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا

قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی

فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی

که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی

بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین

بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را


*********************


ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش

دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش

نفس دیویست فریبنده از او بگریز

سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش

حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش

یارهٔ جان نشود لل و مرجانش

نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر

که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش

گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش

داستانهاست بهر گوشه ز دستانش

مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش

مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش

نه یکی حرف متینی است در اسنادش

نه یکی سنگ درستی است بمیزانش

رنگها کرده در این خم کف رنگینش

خنده‌ها کرده بمردم لب خندانش

خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش

ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش

شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش

شد پریشانی پاکان سرو سامانش

گلهٔ نفس چو درنده پلنگانند

بر حذر باش ازین گله و چوپانش

علم، پیوند روان تو همی جوید

تو همی پاره کنی رشتهٔ پیمانش

از کمال و هنر جان، تو شوی کامل

عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش

جهل چو شب‌پره و علم چو خورشید است

نکند هیچ جز این نور، گریزانش

نشود ناخن و دندان طمع کوته

گر که هر لحظه نسائیم بسوهانش

میزبانی نکند چرخ سیه کاسه

منشین بیهده بر سفرهٔ الوانش

حلقهٔ صدق و صفا بر در دین میزن

تا که در باز کند بهر تو دربانش

دل اگر پردهٔ شک را ندرد، هرگز

نبود راه سوی درگه ایقانش

کعبه‌مان عجب شد و لاشه در آن قربان

وای و صد وای برین کعبه و قربانش

گرگ ایام نفرسود بدین پیری

هیچگه کند نشد پنجه و دندانش

نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن

شوره‌زاریست که نامند گلستانش

چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم

که بود راه سوی مسکن شیطانش

همه یغما گر و دزدند درین معبر

کیست آنکو نگرفتند گریبانش

راه دور است بسی ملک حقیقت را

کوش کاز پای نیفتی به بیابانش

آنکه اندر ظلمات فرو ماند

چه نصیبی بود از چشمهٔ حیوانش

دامن عمر تو ایام همی سوزد

مزن از آتش دل، دست بدامانش

ره مخوفست، بپرهیز ازین خفتن

ابر تیره است، بیندیش ز بارانش

شیر خواری که سپردند بدین دایه

شیر یک قطره نخوردست ز پستانش

شخصی از بحر سعادت گهری آورد

خفت از خستگی و داد بزاغانش

چه همی هیمه برافروزی و نان بندی

به تنوری که ندیدست کسی نانش

خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد

چه بری رنج پی وصلهٔ پالانش

گر که آبادی این دهکده میخواهی

باید آباد کنی خانهٔ دهقانش

پر این مرغ سعادت تو چنان بستی

که گرفتند و فکندند بزندانش

تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد

چه همی یاد دهی حکمت لقمانش

پست اندیشه بزرگی نکند هرگز

گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش

اگرت آرزوی کعبه بود در دل

چه شکایت کنی از خار مغیلانش

گر چه دشوار بود کار و برومندی

همت و کارشناسی کند آسانش

سزد ار پر کند از در و گهر دامن

آنکه اندیشه نبودست ز عمانش

گهری گر نرود خود بسوی دریا

ببرد روشنی لؤلؤ رخشانش

آنکه عمری پی آسایش تن کوشید

کاش یک لحظه بدل بود غم جانش

گوی علم و هنر اینجاست، ولی بیرنج

دست هرگز نتوان برد بچوگانش

وقت فرخنده درختی است، هنر میوه

شب و روز و مه و سالند چو اغصانش

روح را زیب تن سفله نیاراید

رو بیارای به پیرایهٔ عرفانش

نشود کان حقیقت ز گهر خالی

برو ای دوست گهر میطلب از کانش

بگشا قفل در باغ فضیلت را

بخور از میوهٔ شیرین فراوانش

ریم وسواس بصابون حقایق شوی

نبری فایده زین گازر و اشنانش

جهل پای تو ببندد چو بیابد دست

فرصتت هست، مده فرصت جولانش

تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست

ما ندادیم گه تجربه میدانش

بره‌ها گرگ کند مکتب خودبینی

گر بتدبیر نبندیم دبستانش

نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت

راز سر بسته و رسم و ره پنهانش

ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم

تا نپرسند ز سر گشتهٔ حیرانش

دهر هر تله نهد، بگذر و بگذارش

چرخ هر تحفه دهد، منگر و مستانش

تیره‌روزیست همه روز دل افروزش

سنگریزه است همه لعل بدخشانش

آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد

نبری تا بسوی کوره و سندانش

معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود

سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش

پاسبانی نکند بنده چو ایمان را

دیو زان بنده چه دزدد بجز ایمانش

جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون

دین گران بود، تو بفروختی ارزانش

گرگ آسود، نجستیم چو آثارش

درد افزود، نکردیم چو درمانش

سالها عقل دکان داشت بکوی ما

بهچ توشی نخریدیم ز دکانش

خیره سر گر نپذیرفت ادب، بگذار

تا که تادیب کند گردش دورانش

طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی

که چو بد کرد، نکردیم پشیمانش

دل پریشان نبد آنروز که تنها بود

کرد جمعیت نا اهل پریشانش

شیر و روباه شکاری چو بدست آرند

روبهش پوست برد، شیر خورد رانش

کشور ایمن جان خانهٔ دیوان شد

کس ندانست چه آمد به سلیمانش

نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه

گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش

روح عریان و تو هم درزی و هم نساج

جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش

لشکر عقل پی فتح تو میکوشد

چه همی کند کنی خنجر و پیکانش

خرد از دام تو بگریخته، باز آرش

هنر از نزد تو برخاسته، بنشانش

کار را کارگر نیک دهد رونق

چه کند کاهل نادان تن آسانش

همه دود است کباب حسد و نخوت

نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش

سود دلال وجود تو خسارت شد

تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش

گنج هستی بستانند ز ما، پروین

ما نبودیم، قضا بود نگهبانش





نوع مطلب : منتخب قصاید پروین اعتصامی، 
برچسب ها : قصیده، پروین اعتصامی، منتخب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:47 ق.ظ
Hi my loved one! I wish to say that this article is amazing, nice written and come with almost all significant infos.
I'd like to see extra posts like this .
دوشنبه 16 مرداد 1396 03:55 ب.ظ
Hello there, I discovered your blog by the use of Google whilst searching for
a similar topic, your web site got here up, it appears great.
I have bookmarked it in my google bookmarks.
Hello there, simply become aware of your blog through Google, and located
that it is truly informative. I'm gonna watch out for brussels.
I'll appreciate should you proceed this in future. A lot of other people can be benefited out of your writing.
Cheers!
شنبه 14 مرداد 1396 08:30 ق.ظ
Spot on with this write-up, I really believe that this amazing site needs a lot
more attention. I'll probably be returning to see more, thanks for the information!
جمعه 13 مرداد 1396 12:30 ب.ظ
I think this is one of the most significant information for me.
And i am glad reading your article. But should remark on few
general things, The site style is wonderful, the articles is
really great : D. Good job, cheers
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 03:37 ب.ظ
Wonderful beat ! I wish to apprentice at the same
time as you amend your website, how can i subscribe for a weblog website?
The account helped me a appropriate deal. I were tiny bit acquainted of this your broadcast offered brilliant transparent
concept
جمعه 25 فروردین 1396 12:32 ق.ظ
Pretty! This has been an extremely wonderful post. Many thanks for supplying this information.
سه شنبه 22 فروردین 1396 08:19 ق.ظ
Hello, Neat post. There is an issue along with your web site in web explorer, could check this?

IE still is the marketplace chief and a large element
of other folks will pass over your great writing because of this problem.
شنبه 19 فروردین 1396 10:11 ب.ظ
Wow, this piece of writing is nice, my younger sister is analyzing such things,
therefore I am going to inform her.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب